تبليغاتX
حرف های تــــه دلــم

 خدایا ازت کمک میخوام

عصرتون به خیر:

شاید این مطلب رو یه موقع دیگه ای بخونید بنابراین شب و روزتون به خیر

امروز می خوام در باره ی اعتقاد باهاتون صحبت کنم شماها چه اعتقاداتی دارین چه ارزش هایی براتون اهمییت داره؟چه چیزایی براتون تو زندگی مهمه؟اصلا اعتقاد به چیزی دارین؟

هرکسی تو زندگیش یه اعتقادی داره نه نه منظورم رو با ایمان اشتباه نگیرید منم بعضی اوقات اونارو اشتباه میگیرم دلیلش هم دیدمون نسبت به اونا هست.

شماها چه اعتقادی دارین؟من اعتقادام زیاده و مسلما ماله هیچ کس مثل اون یکی نیست مثلا یکی از ارزش ها برای من نوع ارتباط بر قرار کردنه بعضیا خیلی آدم های خوبی هستند اما چون نمی تونن درست ارتباط برقرار کنن دچار مشکل میشن اگه شخص مقابل من این جوری باشه من نا خود اگاه چون نمی تونم درکش کنم باهاش قطع رابطه می کنم چون اون شخص نمی تونه کاره به این سادگی رو انجام بده و توانایی اینو نداره که بتونه محیط رو تشخیص بده و خودشو اون جوری تنظیم کنه دیشب که رفته بودم هییت پسر عمم «محمد» که 4-5 سالشه برای چند لحظه اومد پیشم بهم آدامس بده بغل من هم یه دختر کوچولوی با مزه نشسته بود محمد وقتی اینو دید اول اخم کرد اما تا دید دختره بهش می خنده اونم لبخند زد من خواستم آدامسمو بدم بهش که محمد یه دونه هم به اون داد و بعد از نیم ساعت چنان مشغول بازی بودن که انگار 10 ساله هم دیگرو میشناسن بعد دختره رفت زیر چادر مامانش قایم شد و محمدم چادرو کنار زد 3-4 بار این کارو کردن و بعد دوباره سرگرم شدن من فقط زیارت عاشورا رو خوندوم و حواسم به اونا بود ازشون کلی درس گرفتم که شاید دیگه جایی نمی دیدم اونا بدون این که خودشونو بالا بگیرن یا کلاس بذارن با هم دوست شدن(غرور) هر چی آدامسو شکلات داشتن نصف کردن(تواضع) هر شخصیتی داشتن رو کردن چون بزرگ منش بودن(صداقت)وقتی برای شام از هم دور شدن با چشم و لبخند با هم حرف میزدن(پاکی)دختره3تا شکلات داشت 2تاشو به محمد داد(گذشت و فدا کاری)دختر کوچولو حد ناز کردنو می دونست(اندازه)

ازت می خوام کمکم کنی

خب دیدین چه درسایی گرفتم؟به این راحتی فهمیدم اما چه قدر عمل میکنم؟«خدا می دونه»

فعلا خداحافظ

|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه 6 بهمن1385 ساعت 18:41 |
 محرم

سلام امشب حالم زیاد خوب نیست یه جورایی ناراحتم نمیدونم خودم ناراحتم یا این که به خاطر محرمه که این جوری شدم! یه موقع هایی همه این جوری میشن نمیدونن واسه چی ناراحت هستن یا چرا حوصله کاری رو ندارن تمام اینا برمی گرده به خود آدم منظورم نفس و روح آدم هست که از کارایی که کرده احساس ناراحتی یا خوشحالی می کنه منم الان یاد اون کارا افتادم برای یعضی هاش خوشحال میشم اما بیشتر ناراضی ام واقعا آدما چرا کارایی میکنن که بعدش می فهمن که نباید اون کارو میکردن یا اون حرفو میزدن یه موقع هایی انسان چنان از خودش بی خود میشه و کارایی میکنه که بعدش خودش از کردش نارای میشه آخه چرا؟

خدایا دارم به تو می گم چقدر قول دادم که این کارو نکنم به حرفات گوش کنم اما بعد زیرش زدم؟این قدر از تو به خاطر این کارام دور می شم که کلی به خودم فحش میدم چرا وقتی کار گناه میکنم یادت نمی افتم اما تا تنها میشم تا به یه مشکلی بر میخورم از تو کمک می خوام آخه چقدر ما آدما حقیریم؟تا کی تا کجا می خوایم ادامه بدیم؟

من نمیخوام به من بگید خودت به خودت بگو چرا؟هیچ کسی بهتر از خود آدم خودشو نمی شناسه تو هم خودتو نگا کن چقدر جلوی اون رو سفیدی؟چقدر تونستی به حرفاش گوش کنی؟ چقدر از گناه دوری کردی؟اگه یه موقعی تونستی جلوی نفستو بگیری به منم بگو یاد بگیرم ما آدما باید از تجربه هامون استفاده کنیم منتظر نظرت هستم.

              اندکی در خود نگر تا کیستی

                                                      از کجایی در کجایی چیستی؟

یا حق

|+| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه 4 بهمن1385 ساعت 22:39 |
 اولین مطلب

سلام عرض میکنم به شما دوستان عزیز:

اول از شما تشکر میکنم که به وبلاگ من اومدین و بهتون خوش آمد میگم.من این وبلاگو برای دل خودم ساختم و می خوام در باره کارم و احساساتم بنویسم.هیچ توقعی از هیچ کس هم ندارم که حتما بیهد به وبلاگم سر بزنه فقط اگه اومدین دیدین نیاز به کمکتون دارم خیلی خوشحال میشم که نظر بدین.

دوم از دوست خیلی گلم مریم تشکر میکنم که بهم کمک کرد تا این وب لاگ رو بسازم واقعا صبوره و خیلی مهربون چون من این قدر خنگ بازی در آوردم که اگه خودم بودم یه چیزی می گفتم اما مریم با حوصله زیاد بهم یاد داد جا داره ازش تشکر کنم :

                                           مریم جون مرسی

فعلا خداحافظ

|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه 2 بهمن1385 ساعت 15:56 |