تبليغاتX
حرف های تــــه دلــم

 ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه زتوست

به نام آن که عشق را آفرید

سلام من رو از کره خاکی٫قاره آسیا٫سرزمین دیرین ایران٫پایتختش تهران٫تو این هوای برفی و بارونی و سرد و سوز دار از یه خونه ای که روبه روی یه پارک قشنگی که شبا با روشن شدن برقاش خیلی رویایی می شه بپذیزین حالتون چه طوره؟ خوب و شاد و سالم هستین؟ بابا نمی گم که بگو عالیه یا خیلی باحاله همین که راضی باشی و بگی که می گذره خودش غنیمته من اقعا خوبم چون کارنامه بی کار نامه و در عین راحتی دارم زندگیمو می کنم واقا این کار نامه ها جز این که فشار آدم رو بالا پایین می کنه و یا آدم رو سکته می ده هیچ چیز مفیدی نداره من خودم به مامانم گفتم امسال که الحمدالله معدل نداریم نیازی نیست که بری بگیری منم که نمره هامو می دونم پس نرووواونم بعد از کلی توضیحات من قبول کردنمره ها هم تو دفتر معلم و ذهنم ثبت شدش تا حواسم رو برای دفعه بعدی جمع کنم حالا اون قدر را هم نمره هام بد نبودا فکر بد نکنینمن به موقعش ۲۰ رو میگیرم اول بگم که هیچ کسی من رو دعوت به بازی نکرده منم تصمیم گرفتم که دلم رو نشکونم و خودمو دعوت کردم می دونم خیلی جالب نیستن اما دیگه چه میشه کرد این مخ من فقط کارای ۲۴ ساعت قبلیش اونم به زور ثبت میکنه٫خب اینم سوتی های من و همه(چون کم میومد مجبور شدم):

۱)فکر کنم که اول راهنمایی بودم که تازه فهمیدم یاهو چیه؟بعد از ۲ روز یاد گیری چند نفر از فامیلامون اومدن خونمون ما هم اومدیم پای نت تا yahoo mesenger رو باز کرد من گفتم سینگ این رو بزن منظورم ساین اینsign in بود بعد یک دفعه صداشون در اومد و خندیدن و بلند گفتن ســــــــــــــــــــــایـــــــــــــن ایــــــــــــــــــــــــــــــن منم خیلی ضایع شدم و رفتم تو اتق تا همه برن من از اتاق در نیومدم

۲)چند هفته پیش بود فکر کنم امتحان ادبیات داشتیم وقتی اومدیم بیرون هوا آفتابی بود نزدیکای  ۲ بود و حسابی گرم بود منم جلوی همه با صدای بلند گفتم :ااااااااا چه بارونیه ها همه یخ زدیم بعد دیدم یک دفعه همه یک صدا گقتن نه چــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

۳)یه بار مامانم رفته بود خونه عموم منم از خونه بهش زنگ زدم که بگم کی میاد؟بعد از چند تا زنگ یه خانومی گوشی رو بر داشت که خیلی صداش شبیه زن عموم بود منم شروع کردم به احوال پرسی که بچه ها چه طورن؟چرا نمییان خونمون کم پیدا شدین اونم گفت نه بابا بچه ها درس و مشق دارن خلاصه بعد از کلی حرف زدن گفتم مامان اونجاست؟گفت نهمن گفتم اما خودش گفت میاد اونجا اونم گفت نه مهر انگیز اصلا نیومده این جا مهر انگیز؟؟اون کیه دیگه؟گفت:مامانت دیگه بعد من گفتم منزل....؟؟؟گفتش نه عزیزم اشتباه گرفتی  کلی   خندیدیم وخدافظی کردیم

۴)معلم ادبیات ما خیلی باحاله همیشه سر کلاسش همه می خندیم٫یه روز در کمال جدیت گفت:بچه ها من دیگه از شما یه جور دیگه تحقیق می خوام باید از این به بعد به صورت power koint ارائه بدینمنظور ایشون power point بوداا(در باره معلم هامون دفعات بعدی بیشتر می گم)

۵)آخریشو کم آوردم نمی دونم از خودم چی بگم؟اما از یکی می خوام بگم یعنی عین همونی که شنیدم رو از زبون خودش میگم:تازه۱ ماه بود که عروسی کرده بودم و اومده بودم تهران خواهر شوهرام و جاریو تهرانی بودن منم واسه همین نمی خواستم جلوشون کم بیارم هر کاری میکردن منم سریع انجام می دادم یه روز دوره هم نشسته بودیم که جاریم پشت تلفن به شوهرش گفت که اومدنی سر لاک sere lak (منظورم غذای بچه است) بخر بعد اومد نشست و گفت آره خیلی سر لاک خوشمزه هست همه دوست دارن بچه هم راحت میخوره منم سریع گفتم:آره واقعا خوشمزه هست ما هم دیشب شام سر لاک داشتیم

خوب این از سوتی ها امید وارم که خوشتون اومده باشه حالا بریم سر اصل مطلب:

  همون طور که مستهزر هستین داریم به هفته ولنتاین نزدیک می شیم واسه همین منم کلی بر نامه دارم از ۲-۳ جا درباره عشق مطلب خوندم خیلی باحال بود گفتم بنویسیم+یه سری حرفای خودم شاید به درد شما هم بخوره(البته اگه تا حالا نخونده باشین) این مطلب رو در ۲ قسمت می گم این دفعه قسمت اول رو توضیح می دم:

عشق مایه ی حیات و نیرومندترین نیرو در زندگی هست که به نوعی تو تمامی موجودات هستی وجود داره.در عین حالی که عشق اختیاری نیست اما مفهومی عام داره که شامل عشق به وطن٫عشق پدر و مادر به فرزند٫عشق به همسر....میشه.وجه اشتراک تمام اینه که خوشبختی عاشق با خوشبختی محبوب گره می خوره هر وقت خوشبختی ما تحت تاثیر خوشبختی دیگری قرار بگیره و یا هر اتفاق خوب یا بدی که برای دیگری پیش بیاد تا حدی ما رو هم تحت تاثیر قرار بده در این لحظه بین ما و«اون»عشق وجود داره تمام ادیان و پیامبرایی که از طرف خدا انتخاب شدن به نوعی پیام آور عشق و دستی بودن حضرت مسیح بیمار های لا علاج رو با جمله «برخیز به نام غشق»شفا می داد به همین دلیل اون حضرت رو «پیامبر عشق»نامیدن.

عشق امری فطری و درونی هست که در مجود ما انسان ها گذاشته شده و کمتر آموختنی یا اکتسابی هست٫سنایی می گه:

ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی

ظرف و قرار گاه عشق«دل»هست و به همین دلیل در تمامیه آثار شعرا از عشق گفتن چون شاعر قدرت بیان احساسات و عواطف درونی و قلبیش بیشتر از دیگران هست.

تعریف عشق:

عشق به معنی فرط محبت و تکریم هست.عشق از کلمه «عشقه»که اسم گیاهی هست که به دور درخت میپیچه و از اون بالا میره ملاصدرا می گه:عشق امری اتفاقی٫کم یاب٫گزاف و مصنویی نیست بلکه امری راسخ و شایع و رایج هست٫پس عشق از سوی خدا و دارای برکات هست بایستی قدر و منزلتش را شناخت و حرمت آن را نگه داشت و آن را از هر آلودگی به دور کرد

عاشقی کرزین سرو گرزان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

نردبام عشق:

سقراط برای عشق مراتبی قائل هست که به اون«نردبام عشق»می گن.

عشق به جمال:نازل ترین مرتبه ی عشق است هماننده عشق به یک فرد خاص به خاطر زیبایی های ظاهری او٫اما چون زیبایی های ظاهری ناپایدار است این نوع عشق ها نیز پایدار نمی ماند.

عشق به کمال:عشق به زیبایی های باطنی یعنی فضائل و مکارم اخلاقی و عقلی است.این فضائل البته از زیبایی های ضاهری پایدارتر است اما آن ها هم دیر یا زود رنگ نیستی می پذیرند.

عشق حقیقی:عشق به زیبایی یا «خیر مطلق»است عالی ترین مرتبه عشق است که هیچ گاه پایان پذیر نیستو برترین و زیبا ترین است (بقیش دفعه بعد)

عشق آن شعله است کاو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمته سوخت

این هم یک شعر آلمانی از فرد ریش روکرت:

اگر به خاطر زیبایی:

اگر به خاطر زیبایی

                    دوستم می داری

                                        دوستم مدار!

                                                      خورشید را دوست بدار

                                                                                  گیسوان زرینش

 

اگر به خاطر جوانی

                          دوستم می داری

                                               دوستم مدار!

                                                            به بهار عشق بورز

                                                                                 که هرساله جوان است

 

اگر به خاطر دارایی

                        دوستم می داری

                                               دوستم مدار!

                                                            پری دریایی را دوست بدار

                                                                                      که مروارید و یاقوت بسیار دارد

اگر دوستم می داری

                           به خاطر عشق

                                           پس  هر آیینه دوستم بدار!

                                                                              دوستم بدار هماره

                                                                                              من هماره عاشقت خواهم بود

عاشقان

  خداحافظ

|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه 20 بهمن1385 ساعت 17:32 |
 عشق چيست... ؟

سلام عرض می کنم ازتون معذرت میخوام نشد آپ کنم دیشبم اومدم و کلی براتون نوشتم که....اما آخرش همش پاک شـــــــــــــداعصابم کلی خرد شداما الان اومدم دوباره با کلی انرژی بنویسم دیروز قرار بود ما رو(یعنی بچه های کلاسمونو)ببرن اردو اونم برای اولین بار کلی ذوق کردیم که الان پارکی جایی میبرن که گفتن میخوان ببرن:حسینیه جماران مثل پتک محکمی خورد به سرمون ما کجاها میخاستیم بریم اینا ما رو کجا بردن؟ قرار شد که هیچ کسی نره اما این آدم فروشا زدن زیرشو ۱۰ نفر قرار شد برنو بقیه گفتیم که غیبت می کنیمو به کارامون میرسیمو خونه می مونیم که معلم فیزیکمون خانم...من رو احضار فرمودنو گفتن که قراره ۲شنبه همین هفته(همون روزی که قراره نیایم مدرسه )من و ۲ تا از دوستامو ببرن پژوهش سرای آموزش و پرورش دیگه بد شانسی از این بد تر هست؟؟ما رو باش گفتیم یه روزی وسط یه درس ما رو می برن حالا هم باید از خوابمون بزنیم همم بریم این جا ما هم بعد از کلی غر زدن رفتیم اطاق کامپیوتر و کارمونو کامل کردیم که مثلا فرداش می خایم بریم پژوهش سراتا این که روز ۲ شنبه فرا رسید(معنای شکلک رو بعدا می فهمین)من بیدار شدم و بدون هیچ دفتر کتابی رفتم مدرسه برای آخرین بار رفتیم کارو ببنیم که دیدیم عکساش بالا نمیاددوباره از اول نشستیم من و نیلوفر(همون دوستم که باهاش کار انجام دادم)درست کردیم وسط کار گفتن ماشین داره میره یا خدا ما کارمون رو هوا بود نمی شدبریم ما هم گفتیم همینو رایت کنیم ببریم حالا مگه رایت میشد؟من دیگه قاطی کردم همون جوری کارو گذاشتیم و رفتیم سوار ماشین شدیم(در این جا باید اینو متذکر بشم از شانس یا اقبال من ۲ تا کار داشتم یکی دیگه رو با سرور درست کرده بودم)به نیلوفرم گفتم ناراحت نباش فوقش معلمه یه چیزی میگه...(بیخیال اون شدیم )وقتی رسیدیم با چند تا از بچه های سوم که اونا هم کارشون فیزیک بود همراه شدیم و رفتیم تو کلاس فیزیک اولین مدرسه که کارشو نشون داد ما کپ کردیم چی؟ باید در باره اون صحبت می کردیم و توضیح می دادیم اما خانم...به ما گفت که فقط یه آهنگ بذارین روش نیازی به توضیح نیست چاره ای نبود باید توضیح میدادیم گفتیم زنگ بزنیم به خانم...که بگه چی کار کنیم؟(قرار بود ایشون تشریف بیارن اما نمی دونم چه کاری بود که نیومد)شماره شو رفتم از شادی و بهاره(همون بچه های سومی)بگیرم که شادی گفت نه نمی شه من اجازه ندارم نمی دم...بابا حالا من هی وسط اجرا دارم التماس می کنم این دختره انگار نه انگار این قدر دادو بیداد کردم کردم که کسی چیزی از کاری که اجرا میشد نفهمید تا این که خانم حاضر شد از موبایل زنگ بزنه"حالا مگه ول میکنه؟؟وقتی با کلی مشقت تونستم باهاشون صحبت کنم گفت:کاری نداره راحته برو توضیح بده دیگه قاطی کردم اساسی به سرور گفتم خودت میری من نمی یام اون بدبخت رو به زور فرستادم حالا رفته داره مثلا توضیح میده هیچ کسی هیچی نمی شنید (این بچه عادت داره همیشه آروم حرف میزنه)من دارم خودمو می کشم دااااااااااد میزنم بلند تـــــــــــــر انگار نه انگار که من با اینم سرور ترو خدا کسی نمیشنوه داد بزن اصلا توجه نمی کنه یکی ندونه می گفت انگار داره زیر زبونش درس حفظ می کنه منم هی میگفتم واسه من بگووو نه خودت تا این که در باز شد و ۵-۶ تا پسر اومدن تو سرور طوری وایستاده بود که نمی دید و پشتش به در بود اینا همه رد شدن آخریه اومد از سمت راست رد شه سرور اومد سمت راست پسره اومد از طرف چپ بره سرور اومد سمت چپ وااااااااااااااااااااای من که از خنده سرخ شده بودم نیلوفرم محکم جلوی دهنشو گرفته بود و می خندیدبالاخره پسره یه ببخشید گفت و رد شد تو همین لحظه خانم... زنگ زدن من سری گوشی رو دادم به شادی و اومدم کارو کنترل کنم خلاصه یه جوری گذشت تا تموم شد از اطاق زدیم بیرون دیدیم بچه ها مون دارن میرن پایین منم گفتم سرور بریم کار بقیه رو ببنیم رفتیم اطاق سایت دیدیم یه سری پسر نشستن هی به ما می خندن ما هی نگا می کردیم باز می خندیدن دبیرشونم به ما زل زده بود سرور گفت پاشو بریم دیگه بسه منم به زور برد بیرون وقتی اومدیم بیرون یه لحظه به در اطاق نگاه کردم واااااااااااااااااااااینوشته بود:اطاق سایت(پسران) ما دیگه نمی تونستیم وایستیم اونجا سریعا از اون طبقه خارج شدیم رفتیم همون طبقه خودمون اونجا سرور ازم جدا شد رفت کلاس شیمی من و نیلوفرم گفتیم کجا بریم یه خانومی اومد گفت می خواین برین اطاق کامپیوتر؟ما هم از خدا خواسته به بچه ها ملحق شدیم رفتیم داخل"وای خدا چی دیدیم؟یه عالمه ادم بود تو اون کلاس کوچیکیه پسر هم داشت آموزش هک نشدن سیستم و یه چیزایی در باره windows می گفت که خیلی جالب بود اما کی گوش می کرد؟بیچاره هی اذیت می شدیکی از حرفاش این بود که CD اصل windows تو ایران نیست همه یک دفعه خدای کامپیوتر شدن گفتن چرا هست اونم گفت: نه نیست چون قیمتاش متفاوتهمثلا شما ها چند می خرین؟ یکی گفت نمی خریم"اون یکی:کپی می کنیم"یه پسر گفت:دسته دوم می گیریم"یه دختره:امانت میگیریم"یکی دیگه کادوی تولد یا هدیه می گیریم بیچاره تسلیم شد گفت باشه پس همه اصل بگیرین بدم گقت که کلاس بعدی طبقه ۲ هست و همه اومدن بیرون ما هم وقتمون تموم شد و اومدیم رفتیم خوراکی خریدیم و سوار ماشین شدیم در کل خوب بود یکی از بچه ها گفت این جا پژوهش سرا نبود بلکه حیاط دانشگاها و خیابونای میر دامادو جلفا بود دعا کنید کارمون قبول بشه

خب اینم از پژوهش سراامید وارم که خسته نشده باشین یک کتاب آلمانی که شعرای قشنگی داره به دستم رسیده اگه خوشتون اومد بگین بازم میذارم

 

در آن هنگام که دشت به زردی می گراید                                                                              و آشفته و پر آشوب است                                                                                                  در آن هنگام که جنگل٫سرشار از طراوت٫                                                                            با ندای باد به هیاهو بر می خیزد                                                                                          و میوه ها در باغ        

                       در سایه سار دل انگیز برگهای سبز

                                                                                                       نهان می شوند

و در غروبی گلگون یا سحرگاهی

                                                 در ساعتی رویای طلایی

گلی نقره فام از زیر بوته ای

                                           با چهره ای خندان برایم سر تکان می دهد

در آن هنگام که چشمه                                                                                                     سر شار از آبی سرد٫در دره٫                                                                                            گرم بازی است                                                                                                               غرق خوابی مبهم و پریشان می شود                                                                                 و برایم افسانه ای شگفت باز می گوید                                                                               افسانه سرزمینی که با شتاب از آن آمده است

 

آنک!

 تمامی غم ها و اضطراب هایم فرو کش می کنند                                                             چین های پیشانی ام محو می شوند                                                                                   و در زمین٫خوشبختی را میابم                                                                                             و در آسمان٫خدا را میبینم...

این شعری رو که نوشتم از یه دوست هست که بهم یادگاری داده منم تو وبلاگ گذاشتمممنون

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

شاد باشین

بدرود

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 18:7 |