خب اینم از پژوهش سراامید وارم که خسته نشده باشین یک کتاب آلمانی که شعرای قشنگی داره به دستم رسیده اگه خوشتون اومد بگین بازم میذارم![]()
در آن هنگام که دشت به زردی می گراید و آشفته و پر آشوب است در آن هنگام که جنگل٫سرشار از طراوت٫ با ندای باد به هیاهو بر می خیزد و میوه ها در باغ
در سایه سار دل انگیز برگهای سبزنهان می شوند
و در غروبی گلگون یا سحرگاهی
در ساعتی رویای طلایی
گلی نقره فام از زیر بوته ای
با چهره ای خندان برایم سر تکان می دهد
در آن هنگام که چشمه سر شار از آبی سرد٫در دره٫ گرم بازی است غرق خوابی مبهم و پریشان می شود و برایم افسانه ای شگفت باز می گوید افسانه سرزمینی که با شتاب از آن آمده است
آنک!
تمامی غم ها و اضطراب هایم فرو کش می کنند چین های پیشانی ام محو می شوند و در زمین٫خوشبختی را میابم و در آسمان٫خدا را میبینم...

این شعری رو که نوشتم از یه دوست هست که بهم یادگاری داده منم تو وبلاگ گذاشتم
ممنون
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است
..."به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است
..."به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است
..."به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم
شاد باشین![]()
بدرود![]()

